گذشته

۲۱ تير:

ما چون ز دري پاي كشيديم كشيديم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اميد ز هر كس كه بريديم بريديم

دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند

از گوشه بامي كه پريديم پريديم

رم دادن صيد خود از آغاز غلط بود

حالا   كه رماندي و رميديم رميديم!

از بيمه اومده بودن و فرمودند كه مهلت پر كردن همه همه پرونده ها تا آخر شهريوره!!!هاهاها به همين خيال باشن! 

يه حسابي ازش رسيدم كه     دو روزه      داره دور خودش مچرخه كه بفهمه چي شده!!!خووووووووووووووب كردممJ)))))))))))) 

درسته كه مدتهاست كه تي وي نداشته م و الان شده م عين اين نديد بديد ها كه سياه سفيداي تي وي رو هم نگاه ميكنن اما اين دليل نميشه كه اين پسره ننر بي مزه بي ادب برنامه كوله پشتي رو دوست داشته باشم ! 

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود

نقش عشق و ارزو از چهره دل شسته بود

عكس شيدايي در آن آيينه سيما نبود

لب همان لب بود امابوسه اش گرمي ندااشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از اتش سودا نبود

ديدم ان چشم درخشان را ولي در اين صدف

گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود

 

ــــــــــــــــــــ

۲۷ تير:

دلم نازك شده...

 

* انقده با اتفاقات اخير احساس عدم امنيت اومده سرااغم كه امشب كه با آژانس اومدم خونه دم در نگهش داشتم...رفتم آشپرخونه و توالت و حموم رو نگاه كردم و خيالم راحت شد كه كسي تو خونه نيست و به اژانس گفتم كه بره...ترسيده م خيلي خنده داره بعد از 9 ماه تازه بترسي وليمن ميترسم از اين همه ادمهاي لات و لوتي كه نه اتيكس شهري بودن رو دارن نه مرام و معرفت دهاتي بودن رو ...

*زنگ زده بود بهم....از اون ور صداي جيغ اميرحسين ميومد ..گوشي رو داد بهش و اين كوچولوي عزيز من از پشت تلفن يه بوس ابدار واسه م فرستاد...دلم هواي هم هم عزيزم روكرد يهو خيليييييييييييييييييييييييي

*ساعت 3:30 بود....خسته از 90 واندي  مريضي كه ديده بودم و خمارخواااااااااب نازي كه نصفه رها شده بود رفتم سرااغ مريض.. اوتيت مديا بود....دارو دادم ...داشتم برميگشتم پانسيون كه همراهاش متلك بهم گفتن!ميخواست م بگم احمق من به خاطر تو و امثال تو دارم اين همه رياضت ميكشم لااقل وقتي به عنوان دكتر اومدم بالا سر مريضت حرمت نگه دار!خسته بودم....خيلي خسته...چيزي نگفتم!

*پشت پي سي نشسته م و بي حوصله سعي دارم كه اين صفحه كوفتي مديريت كاربر رو بيارم.صداش از بيرون مياد در رو باز ميكنم وميبينمش كه برام قرمه سبزي درسته كرده وآورده ..آخ يادم مياد كه يه بار گفته بودم بهش كه قرمه سبزي دوست دارم...ميگه خيلي تو فكرتم خانم دكتر كه تنهايي...اشك توي چشمام حلقه ميزنه...ميخندم از اون خنده هاي مسخره اي كه چونه م باهاش ميلرزه!

*ساعت يك ربع به هشت ميرم درمانگاه ..هنوز يك ربع تا ساعت شروع كار وقت هست...ميرم كه اتاقم رو مرتب كنم كه يه كريز اسم مياد....هيشكي هنوز نيومده خودم و خودم. ميرم سرم ميارم و دارم رگ ميگيرم كه يه خانمي هي پشت سرم ميگه..بيا اين برگه رو امضا كن ماشين منتظره....يه بار آروم ميگم مريض بدحال دارم  يه دقه وايسا....بازميگه..بازميگه...ميگم هنوز 8 نشده اصلا الان بايد در بسته ميبود..ميگه خب حالا كه هستي!ميگم ماشين تو مهمتری يا مريض من؟؟؟؟مثل احمقا نگام ميكنه و ميگه جفتش!!!!فكر ميكنم چقدر خسته م از اينبحث هاي احمقانه!!!آروم به كارم ادامه ميدم

 دلم نازك شده...چقده دلم بغل ميخواد

ــــــــ

۲۸ تير:

با مامانم دعوام شد شايد نبايد دعوا ميكردم شايد بايد دل نازكش رو ميفهميدم امانخواستم بفهممL....قضيه اينجوري بود كه من انقده مريض بودم ديشب تا صبح خوابم نبرده بود...يه عالمه هم قرص خورده بودم كه بتونم خودم رو سر پا نگه دارم واسه اينكه نميتونستم مريض باشم!هم صبح سياري بودم هم عصر و اين مجال مريض بودن رو ازم ميگرفت!صبح با اين حال و روز مريضم رفتم سياري ودست كم 50 تا مريض ديدم!بعد تا ساعت 2 مركز خودمون بودم و ناهار نخورده ساعت 2:30 راه افتادم براي سياري عصر!روستاي دوريه و قتي رسيدم خونه ساعت 6 بوود...خورد و خسته بودم....يكم آب خوردم كه توي ا ين گرماتنها چيزي بود كه دلم  ميخواست ...همه تنم درد ميكرد ساعت رو نگاه كردم 7 بود!گفتم برم يه ذره دراز بكشم بعد پاشم ظرفا رو بشوووووورم و غذا بخورم....تي وي روشن بود و داشتم نگاش ميكردم كه خوام برد..بيدار كه شدم ساعت 10 بود....باورم نميشد انقده خوابيده باشم....بلند شدم رفتم يه چيزي بخورم كه صداي موبايلم اومد  بچه هاي مرکز شهری بودن .نگاه كردم ديدم از مامان هم اس ام اس دارمم همون موقع ملي زنگ زد و هنوز ور نداشته بودم تلفن رو كه خانم دكتر و پسرش اومدن دم در كه كجايي مامانت نگران شده!شاكي شدم!از اين همه دلواپسي بي مورد مامان..از اينكه اين همه به اين واون حبر داده بود....ما روزي یه بار با هم حرف ميزنيم و امروز صيح خودم بش زنگ زده بودم و با خيالي كه ديگه زنگ نميزنه  بودم...تازه اون كه ميدونه دارم مثل سگ جون ميكنم..اون كه ميدونه حتي تو حالت عادي هم شبا زود ميخوابم...اون كه ميدونه اونقده ترسوم كه هنوز تو خونه نيومده در رو قفل ميكنم  آخه اين همه نگراني چرا؟؟؟من بدبخت دو دقه هم حق ندارم تلفن رو از خودم دور كنم كه مبادا زنگ بزنه يكي و من تلفن رو برندارم سه سوته تمام روستا و شهر خبردار بشن كه من تلفن رو برنداشته م!

 

 

 

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
Elham D

سلام شقايق جان!خوش به حالت پس فاطمه فاطمه است رو خوندی. مرسی از لطفت يکی از دوستام به زودی می فرسته. تشکر. خيلی دير آپ کردی ها- الان حالت خوبه؟ اميدوارم خوب خوب باشي. معمولا از آخر به اول کامنت می ذارم . مامانا حق دارن- دلخور نشو. دلواپس می شن دست خودشون نیست. عجب دوست مهربونی همون که قرمه سبزی آورد و چه خنده قشنگی از اونا که چونه آدم می لرزه و چشمت اشک داره. امیدوارم دلتنگی هات زودی تموم بشه و دلت امیدهای بهتر و پایدارتری داشته باشه. شعرها غمناک بود و قابل لمس ولی یادت باشه بگذرد این روزگار تلختر از زهر ... امیدوارم ... Take care

شقايق

خواهش ميکنم خانم:)از اونجا نميشه آپ کرد اينترنتها کماکان خرابه...حرفام رو تو ورد مينويسم جای وبلاگ:)در مورد مامانا موافقم:)راستی اونی هم که غذا واسه م آورد يکی از بهورزام بود:)در مورد گذشتن اين روزگار هم موافقم و البته اميدوار:)

ليلا

نگرانی مادرا تمومی نداره .... حتی اگه تو خانوم دکتری باشی که مريضات رو اسمت قسم ميخورند و به هزار و یک نفرشون تویی که راهکار نشون میدی و میگی که باید چی کار کنند و توی ۹۹٪ موارد هم راهکارهات موثره .... و اتندات وقتی ميبيننت به خاطر خودت و تواناييات بهت افتخار ميکنن .... مامانا هيچ وقت نميخوان باور کنن که ما بزرگ شديم .... اختتامیه حرفام هم يه بغل محکم برای تو .... خسته نباشی عزيز ....