س(؟)امندر

۱-بالاخره دوره دو هفته ای اسارت در زندان گورگوردره به سر اومد و لااقلش اينه که ميتونم برم شهر پيش برو بچ.هوووووووورررررررااااااااااااااااااااااااا.

۲-آنی عزيزم هميشه پر از کارها و سورپريزهای عجيب غريبه واين بار من رو با يه ميز مکتبی توووووووووووپ سورپريز کرد...خيلی وقت بود دنبالش بوديم ..از اين ميز کوچولوهاست که خطاط ها پشتش ميشينن رو زمين  و خط مينويسن...انقده دوستش دارم که نگووووووووو...

۳-اصلا از اين موجود خباثت ساطع ميشه:)))به خدا راست ميگم:))خدا آخر عاقبت کار ما رو بخير کنه حيف که تو کوک  ؛زدی ضربتی ضربتی نوش کن ؛نيستم وگرنه يه آشی واسه ش میپختم که يه وجب روغن روش !بگذريم که فکر ميکنم خدا خودش به قدر کافی زده پس گردنش:)))))))))))))

۴-الان که عنوان يه ناظر بی طرف ..يه نفر سوم دارم به اوضاع پيش اومده نگاه ميکنم ميبينم که چقدرررررررر دارن اشتباه ميکنن بدون اينکه خودشون متوجه باشن...دلم ميسوزه..خيلی دلم ميسوزه...دوستشون دارم و از اينکه اينطوری دارن احساسات هم رو جريحه دار ميکنن غم عالم ميشينه به دلم...دلم ميخواست ميشد يه داد سر اين بزنم و يه داد سر اون که هی!چتونه شماها!چرا نميخوايد يه چيزايی رو ببينيد...چرا يه چيزايی ديگه به چشمتون نمياد...چرا با خودتون اينطوری ميکنيد؟ولی حيف که کاری از دستم بر نمياد...شده تا حالا توی يه ارتباطی گير کرده باشين که دو طرف از هم دلخور باشن و دو طرف هم خودشون رو محق بدونن و شما هم به عنوان يه نفر سوم ببينين يه جورايی هر دو هم مقصرن هم بی تقصير!

۵-ديروز نشست پای کامپيوتر و جم نخورد!کلی از آرشيوم رو خوند...هی به مسخره بهش ميگفتم بابا بد سور گرفتی پاشو..روی صندلی يه تکونی به خودش ميداد و باز ادامه ميداد...با نوشته هام گريه کرد...خنديد...اصلا باورم نميشد يه آدمی با ويژگيهای اون اين همه حوصله کنه و نوشته های پر از نق نق و پر از روزمرگی من براش جالب باشه:)))نتيجه گيری اخلاقيش اينه که من خوووووووووووووووووووووب نويسنده ای هستما خووووووووووووووووب:))

۶-من تون گرم نکرده خوردم همين الان.اگه مردم بدونين واسه چی بوده:)

۷-آهان در مورد پست قبل هم بگم که من اصلا اصلا به رزيدنتی امسال فکر نميکنم...يه لکی لکی الان دارم ميکنم ولی هدفمند نيست...راستش با اين همه کار و دلتنگی و خصوصا دلتنگی نميشه هدفمند بود ولی واسه سال بعدش..اوووووووووووووووومممم..خب مرسی که انقده تحويلم ميگيرين و اين همه قبولم دارين و خلاصه دست بالا ميگيرين بنده رو:)من رزيدنتی ۸۶ رو آبرومندانه خواهم داد:)آخه من قارچم و دلگرميهای شما هم کلی قارچترم ميکنه:)

۸-ديشب خوابش رو ديدم...خواب خوبی نبود...خيس عرق از خواب بيدار شدم....خواستم بهش اس ام اس بدم که گفتم شايد خواب باشه الان ولی وقتی ۱۰ دقيقه بعدش خودش زنگ زد و شروع کرد به حرف زدن مو به تنم سيخ شد...من از اين روياهای صادقه خيلی کم ميبينم ولی وجدانی بعضياش بدجوری صادقه هست!!!

وووووووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااااااايييييييييييييی خداااااااااااااااااااااااااااا  ببين چه دسته گل به آب دادم!نشسته بودم واسه خودم و داشتم با آرامش کامل جواب کامنتهای پست پايينی رو ميدادم که يکی در زد..گفتم بعله؟گفت مريض اورژانس دارم!بسکه اين دو هفته عادت کرده بودم به اين وضع پاک يادم رفت که ديگه نوبت من يست و گفتم الان ميام....رفتم روسری رو سر کردم لای در رو که باز کردم خشکم زد!دکتر مرکز مجاور بود....سلام عليک کرديم وگفت به من گفتن شما برای کولر کوله کشی کردين و اين حرفا اومدم اگه بشه ببينم...آقا چی ميشد بگم؟بگم نع!نميشه بيای واسه اينکه اتاق من سوراخ روباهه؟؟؟گفتم یه دقه اجازه بدين من روپوشم بپوشم..فقط فرصت کردم اين شلوار گل گلی مسخره ای که پام بود رو عوض کنم و مانتوم رو تنم کنم...وقتی اومد تو گفتم ببخشيد اينجا به هم ريخته ست گفت شما ببخشيد سر زده اومديم. انصافا خيلی آقايی کرد وخيلی ااين ور اون ور رو نگاه نکرد ..البته منم تا تونستم نطق کردم و جلوش مثل سيخ وايسادم که مجبور بشه فقط نگاه به من بکنه و نتونه جای ديگه رو ببينه ولی انقدهههههههههههههه خجالت کشيدم که نگو..فکر کن يه عمره مامان بيچاره به من ميگه عادت کن که از تو رختخواب که ميای بيرون جمعش کنی..اگه به حرفش گوش داده بودم وعادت کرده بودم لااقل الان رختخوابم مرتب بود:((((((((من خيلی دختر بد هپل شلخته ای هستم   اونم خيلی بده که سر زده اومد :((((((((((((((((((((

/ 6 نظر / 4 بازدید
مرجان

نمی دونم چرا اینقدر عقب افتادم مدونی در مورد آمپول حقیقتش میتونه تا یکسال و بیشتر هم آمنوره بده و طبیعی باشه ولی مطمئنش کن که به هیچ وجه نازائی نمیده.اما همینطوری آمنوره که میاد اینکه سارا گفته رو دیدم که متخصصای زنان همینطوری برخورد می کنن حالا اگه چیز دیگه ای شنیدم میگم.۲-تو هنوز کولر نداری؟!!!!۳-این پست قبلیت خیلی بامزه بود چون منم همینطوری درس خوندم تو دوران طرح اما امیدوارم و دلم میخواد تو همین امسال نتیجه بگیری یه چیز بگم اول این که برای شروع کردن درس خوندن هنوز دیر نشده و دقیقا همین الان وقتشه اگه زودتر شروع کنی خسته میشی و میبری دوم اینکه طرح در هر صورت دوران بدیه و خوش نمیگذره پس به خودت بیشتر سختگیری کن تا مجبور نشی سال بعد از طرحت رو با درس خوندن خراب کنی و حداقل از این دوره با همه ی محرومیتهاش استفاده کرده باشی اصلا فکر کن تو رو تو دهات بصورت انفرادی زندان کردن تا درس بخونی

علي مقيمي

قشنگ بود! در مورد ۵ معلومه که خوب مينويسين! شکی نبيد! در مورد ۹ هم بی خيال! اونقدرها هم بد نيست! خوش باشين!

سفر نامه دور دنیا

با سلام و‌آرزوی شادکامی.از هفته نامه سلامت با وبلاگتان آشنا شدم.اميدوارم همواره تندرست و شاد باشيد

نورا

شقايق جان .راستشو بخواهی با اون شلوار گل گليت کلی خنديدم و حال کردم . از همون پيژامه ها ديگه ؟

اروس

:))))اين جمله مرجان انقدر انرژی و اميد داشت که اگه منم تو گور گور دره بود می نشستم برای رزيدنتی می خوندم!‌ بهش فکر کن.

سارا

:)) --- ببين چه حرف های خوبی مرجان زده. راست ميگه به خدا! بخون آفرين. اصلا تويی و اين يک دونه ده. فقط هم بايد درس خوند :))