موش موشک

1-نوشته هاي دختر ارديبهشتي نون خ  رو يادم اورد...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

روز اول كه بهش شك كردم رو خوب يادمه...توي اون هير و وير مريض ديدن اومد توي اتاقم ..يه شيشه خالي مربا رو گرفت سمتم و گفت اين رو برام نگه دار..اونقدر شيشه رو با احتياط داد دستم كه يه لحظه به خودم شك كردم كه شايد چيزي توش باشه...اما نه! حقيقتا خالي بود...وقتي ترديدم رو ديد گفت تميزه ها خيلي شستمش..پرسيدم چرا من نگه دارم ؟خب پيش خودت باشه..گفت نه يكي مياد ميبرتش....خيلييييييييييييييي عجيب بود به نظرم...يه شيشه خالي رو كي ميخواد؟؟؟اونم يه شيشه بي ارزش مربا رو؟؟و حالا چرا درمانگاه بايد واسطه اين داد و ستد ميشد؟؟؟؟خيلي اصرار كرد و شلوغي درمانگاه هم كمك كرد و شيشه خالي رو گذاشتم گوشه ديوار و اون شيشه خالي همون جا موند و موند و موند.....

گذشت...قضيه رو فراموش كرده بودم تا اينكه يه روز دوباره اومد...سريع شناختمش..از نگاهش....نگاه عميقي كه در عين اينكه به تو نگاه ميكرد اما انگار نگاه هم نميكرد!!!!...اومد و سراغ زهرا نامي رو ازم گرفت ...هر چي گفتم بابا من نميشناسم اين آدم رو گفت نع!تو ميدوني فقط نميخواي به من بگي...پول بهت ميدم هر چي بخواي فقط بگو كجاست و دو هزار تومن گذاشت روي ميز....مستاصل و عصبي شده بودم...هر چي بهش ميگفتم بابا همچين كسي اينجا نداريم ميگفت چرا...همينجا كار ميكرده و حالا رفته بيمارستان و به من گفته بيام با تو بريم پيشش من فقط اميدم به توه!

گذشت...دفعه سوم كه تو چهار چوب در ظاهر شد فهميدم كه بايد دقت كنم...آروم و كاملا با احتياط در رو بست و اهسته  گفت خانم دكتر يه سوال دارم ادما مگه با شماره گم ميشن؟؟؟گفتم كي با شماره گم شده؟؟؟يهو گفت هيسسسسسسسسسسس ميشنون!فقط همين رو بهم بگو آدما ميشه با شماره غيب بشن؟؟؟؟گفتم يه دقيقه بشين تا بيام....پريدم رفتم زنگ زدم به بهورزم و گفتم امار نون خ رو بهم بده....تعجب كرد گفت اون  اينجا بهش ميگن ساده دل و گفت كه هيچ سابقه مثبتي هم تو خانواده ش نيست...وقتي كه پرسيدم خب اين ساده دليش از كي ايجاد شده گفت از بعد از بهم خوردن اخرين مراسم خواستگاريش....

امام حسين يادم اومد و شعله ور شدن مشكل 90% مريضهاش به خاطر يه تروماي عاطفي....گفتم اين خانم مريضه حتما با خانواده ش صحبت كن و بگو بيان پيشم....علي الحساب يه هالوپريدول بايپريدين بهش زدم و رفت...خانواده ش به هيچ وقت قبول نكردن كه مشكل داره –ميگفتن كه پدرش نيست و نميتونن ببرنش تا همدان- و حتي بهورزم هم ترديد داشت نسبت به حرفام..تا اينكه يه روز  با اضطراب زنگ زد و گفت داره مياد پيشت و حواست باشه..و برام گفت كه نون خ بيچاره از اول صبح رفته نشسته توي بهداشت و گير داده بهش كه بيا بريم دارن توي مدرسه بچه ميفروشن  و اگه نريم بچه بهمون نميرسه....

زنگ زدم به مركز و ماجرا رو گفتم و اونا هم زنگ زدن به همدان و خلاصه بعد از كلي سيم بازي قرار شد كه خود سيستم هزينه رفت و آمد رو تقبل كنه و آژانس هم براشون بگيره و ببرنش....خودش كه هيچ اينسايت نداشت به مشكلش ..با خانواده ش كه صحبت كردم راضي نشدن و گفتن كه ميخواي عيب بذاري روي دخترمون!- چاره اي نبود خودم با راهنمايي پزشك واحد مبارزه درمان رو شروع كردم -...باهام دوست شده بود و از توهماتش ميگفت ...ميگفت كه شبها شوهر بهورزم ميره سراغش و اذيتش ميكنه يا فلان اقاي توي روستا دنبالشه هميشه و ..اينكه آدما با شماره ظهور ميكنن و با شماره غيب ميشن و از اين جور حرفا.....و عقيده داشت كه داروهايي كه من بهش ميدم تقويتيه....راستش نفي نكردم!ميترسيدم بفهمه داروي اعصابه و نخوره ....

گذشت...

دو ماه پيش بود و سياري بودم...خواهرش اومد توي خانه بهداشت ..لبخند كمرنگي زد و به تركي حرفهايي زد....بهورزم ترجمه كرد:از وقتي داروها رو ميخوره خيلييييي بهتر شده....در جواب لبخندش لبخندي زدم و گفتم خدا رو شكر...

سه هفته قبل بود ...نون خ براي گرفتن دارو نيومده بود....پيگريش كردم....نيومد...توي سياري بود كه در باز شد و وارد شد....

نگاهش همون نگاه گنگ و دور بود...

...............................................................................................

 ۲-در مقام مقايسه يکی از بزرگترين غصه های دنيا ديدن غصه کسايی هست که دوستشون داری.

...............................................................................................

۳- منصور جديد اومده ...کاکا جونم گفت:) هنوز نشنيده مش اما بی تابانه منتظر شنيدنش هستم:)

...............................................................................................

۴-گاهی توی همين جمع کوچيک  کاری که نگاه ميکنم ميبينم چقدررررر اجتماع داغونی داريم..توی محيطی که همه با هم همکارن يا اصلا از محيط کاری اگه نگيم توی يه جامعه کوچيکی مثل جامعه روستايی  راستش رو بگم لااقل من انتظار ديدن يه سری مسائل رو نداشتم و ديدن و شنيدن از يه سری چيزا دو تا شاخ روی سرم در مياره....اينجا توی محيط کوچيک روستايی انتظار داری که حريم خانواده ها خيلی مشخص تر باشه يا اگه بخوام صادقانه اعتراف بکنم هميشه فکر ميکردم اگه لغزشی هم اينجاها هست به خاطر اون سيستم بسته مرد سالارانه شونه اما ديده م اينجا از بين همين دخترکان محجوب روستايی کسايی رو که کاملا وقيحانه می افتند دنبال مردهای زن و بچه دار و چه ها که نميگن و چه ها که نميکنن ....يا توی سيستم بسته اداری...هميشه فکر ميکردم آدم هر چی هم از لحاظ اخلاقی فاسد باشه يا هر چی هم که زندگی خانوادگی از هم گسيخته ای داشته باشه بايد حرمت محيط کاری و همکار رو نگه داره و يه سری انحرافات رو ببره واسه خارج از اين محيط ..جايی که لااقل عزتی شغليش با اون انحرافات لکه دار نشه ....نميدونم ...ولی حالا ميبينم که نه خير اين جماعت ذکور چه گستاخانه توی يه محيط مشترک با خانمشون کار ميکنن و علنی و غير علنی به خانمهای ديگه گير ميدن و حرفهای زشت ميزنن و درخواست های زشت تر ميکنن!

....................................................................................................

۵-هر چی که خواستم آسه برم وآسه بيام که گربه شاخم نزنه نشد!تازه يه چيز مهمی هم کشف کردم !که وقتی که اسه ميری و ميای اگه شاخ بخوری خيليييييييييی شاخ گنده تر و کاری تری هست تازه!

...................................................................................................

۶-حرف خيلی هست اونقدر که از خيلی بودنش نطقم کور شده:)

 

/ 6 نظر / 3 بازدید
بدجنس

اول!!!

سورنا

سلام:) الهی چه کار خوشگلی کردی...بديه رشته روانپزشکی همينه من از همينش بدم مياد که نميشه به زور مريض رو خوابوند و دارو بست به نافش و متاسفانه خيلی خيلی زياد هم مريض با مشکلات روانپزشکی داريم...ولی تو خيلی خوب عمل کردی دکتر نازنازی مهربون:* راستی با اون قضيه آسه برو آسه بيا و اون شاخ گنده تری که گفتی بشدت موافقم:)

هانيه

شاخ گنده،موافقم...شاخ نزنی شاخ ميخوری.

ارسلان

واقعا چقدر سخته با بيماران روانی برخورد داشتن و درمان کردن اونها ٬ فکر کنم يکی از سخت ترين شاخه های تخصصی طب روانپزشکی باشه ؟

دختر ارديبهشتی

واقعا کار جالبی کردی برای ن.خ ...بيخودی که پزشک نمونه نميشی.....