بازگشت

اون موقع که کنکوری بودم یه جورایی تنها وظیفه م درس خوندن بود و تنها انتظاری هم که ازم میرفت همین بود...درس خون بودن فوق العاده خواهرم و رتبه فوق العاده ترش توی کنکور یه جورایی امر رو بر همه مشتبه کرده بود که منم باید همونطور باشم و خب البته نبودم!:))نه که بچه درس خونی نباشم ها بودم ولی خب نه به اندازه اون:)یادمه گاهی مامان اینا رو به خیال خودم گول میزدم...مثلا یه کتاب درسی باز میکردم و یه کتاب داستان رو هم میذاشتم وسطش! و مشغول خوندن میشدم که مثلا من دارم درس میخونم!ولی در واقع داستان میخوندم:))یا مثلا صبحها از خواب پا میشدم و چراغ رو روشن میکردم و با چراغ روشن میخوابیدم!اینجوری از نوری که از زیر در بیرون میرفت مامان اینا فکر میکردن که من دارم حسااااااابی خر میزنم در صورتی که من خواااااب بودم:))) بعدا مامان بهم گفت که میدونسته ولی خب هیچ وقت به روم نیاورد:)))

حالا یه چند وقتیه که حس میکنم باز دارم برمیگردم به همون موقع!بابا هر از گاهی که میبینه پای کامپیوترم یا مثلا دارم با هم هم بازی میکنم میگه مگه تو درس نداری!!امروز هم نا امیدانه گفت نع!مثکه تو درس خون نیستی!منم ریز اومدم تو اتاق و در رو بستم که مثلا دارم درس میخونم ولی اومدم و دارم این حرفا رو مینویسم:))))میدونم از این حرفای بابا قاعدتا باید وجدانم درد بگیره!ولی خب نمیدونم چرا دقیقا مث زمان کنکور این تلنگرها نتیجه عکس میده!!!خدا من رو به راه راست هدایت کنه واقعا!

-------------------

وقتی موبایل زنگ خورد و نگاه صفحه ش کردم دیدم یه تلفن نا آشناست...اگه شرایط عادی بود بر نمیداشتم اما چون منتظر یه تلفن بودم برداشتم !!!رفتم سر کار اساااااااااااااااااااااسی ولی خیلیییییییییییییییییی هم بهم کیف داد.میدونین؟

هیچ وقت فکر نمیکردم مایی که اون همه با هم بودیم ...این همه سال...یه زمانی بشه که این همه از هم دور بشیم...باورم نمیشد که یه روزی از بین قطع و وصل شدن های صدات بشنوم که میگی بنویسسسس ...ریزززز بنویس و تو بگی که بابا  درسته که اخه ما رو بذاری تو خماری ؟؟و من بخندم ...شما بخندیدن و قرار بشه که هی حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم:)

دوستتون دارم میدونین؟؟:*

------------------

نمیدونم چه حکایت غریبیه که وقتی شیطونی میکنه از دستش شاکی میشم حتی  شده از دستش جیغ زدم یا حتی گریه کردم اما وقتی که مظلوم و آروم میشه هم بی طاقت میشم!نگاه نگاه معصومش میکردم و اینکه بر خلاف هر روز صدا ازش در نمی اومد و هی میبوسیدمش و میگفتم اخه عزیزم تو چرا انقده مظلوم شدی؟؟؟چته مامان؟؟؟:)))))))خودم خنده م گرفت بچه بیچاره نمیدونه به کدوم ساز ما باید برقصه!

-------------------

میشه پلیزززززززززززززز انقده از ظن خودت یار من نشی؟؟؟؟؟؟

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرگان

خوشحال باش كار همه همين بوده ... تو درس نخوندي و دكتر شدي ؟؟؟؟‌ الانم همه ادم ها همان عادتهاي بچگي را دارند. پس باز هم خوشحال باش و بهت برنخوره.

يکی بايد گوشتو بگيره بشونتت پای درس؛با ادمشم صحبت کردم گفته به موقش دستبکار ميشم

علی مقيمی

راستش درس نخوندن و علافی هم عالمی داره! انقذه ميچسبه که حد نداره! آدم همينطوری ول بگرده!

سارا

:)) درس بخون دختر. درس بخون!

laila

ها کتاب وسط کتاب رو من هم انجام ميدادم٬ تازه چراغ روشن هم همينطور و زيط پتو مطالعه کردن

M

salam azat ye khaheshi daram mamnon misham be weblogam sari bezani o nazar bedi nazaret va sam kheili mohemme *********************************************************

هستی

در مورد درس منم همين طوريم....وقتی بهم ميکن بخون بخون عمدا دلم ميخواد نخونم!!!

شقايق

به ليلا و دختر ارديبهشتی و پدر و مهرگان و هستی و علی:ميبينم که شريک جرم زياد دارم:))))همه اينکاره ايد ماشالا:)))به سارا:چشم:ي ميخونم:)) ..بازم به پدر :فکر نميکردم هنوزم اينجا رو بخونی:) به بدون نام:هووووم فقط يکی ميتونی باشی .عمو جغد شاخدار.درست حدس زدم نه؟به نگارنده:مرسی:* به ام:خب اومدم تو وبلاگتون:اولا که ويروس داره بعدشم اينکه من اين شعر رو اينطوری ميخونم:غم آمده غم آمده انگشت بر در ميزند...هر ضربه انگشت او بر سينه خنجر ميزند..ای دل بکش يا کشته شد ..غم را به اينجا ره مده..گر غم به اينجا سر زند آتش به جان در ميزند..ای بی وفا رسم وفا از غم نياموزی چرا؟غم با همه بيگانگی هر شب به ما سر ميزند:)