بهترين من :)

 

هميشه از اينكه ساعتها بشينم توي آرايشگاه متنفر بودم احساس بيهودگي عظيمي بهم دست ميده راستش و تا حد امكان يا آرايشگاه نميرم يا يه موقعهايي ميرم كه خلوت باشه ..اما دیروز ديگه چاره اي نبود و شلوغ پلوغي دم عيد من رو هم ساعتها اسير آرايشگاه كرد!نگاه  خانمهاي خوش تو ارايشگاه ميكردم... هيچ اثري از خستگي از اون همه انتظار تو چهره شون نبود خوش و خرم نشسته بودن و يا راجع به رنگ مو و مدل مانيكور ناخن هم نظر ميدادن يا اينكه كجا حراجه و كي چي رو از كجا خريدهJ))دلم ميخواست ميتونستم منم  با اين چيزا ارضا بشم!يا لااقل وقتي توي يه همچين محيطي هستم انقده احساس حماقت نكنم!ولي نميدونم چرا همش تنها فكري كه به كله م ميومد اين بود كه چطور ميشه اينجوري بود و به پوچي نرسيد!

--------

نميدونم چرا وقتی كه داشتم آماده ميشدم كه طبق معمول تمام چهارشنبه سوريها بريم خونه خاله يه شور عجيبي  يهو پيچيد توي قلبم...يه لحظه فكر كردم الان كه برم اونجا دايي فري هم هست و حتما تا در رو باز كنم ميگه واااااااااااااي چه خانم شيكي شدي:)..نميدونم چرا!اينكه بعد از مدتها دوباره همه همه فاميل دور هم جمع بودن اين حس رو برام بوجود آورده بود؟؟انگار كه تمام اين 17 ماه رو به اين خيال گذرونده بودم كه چون گورگوردره م نميتونم ببينمش!!!كلي با خودم كلنجار رفتم كه دوباره باورم بشه كه ديگه نيست .كه ديگه براي هميشه نيست....چقدررررررررررررر غم انگيزه باورش.بگذريم!

به هر حال شب خوبي بود بازم پر بود از صداي ترقه و جيغ و سوت و شعله هاي رقصان آتيش :)

بعد از تقريبا دو ماه دايي عزيزم رو ديدم...بوسيدمش و سير نگاش كردم...هيچ وقت هيچ وقت محبتي رو كه موقع رفتن طرح در حقم كرد فراموش نميكنم!روزهاي خيلي سختي بود و نميدونم اگه اون با روح بزرگش و دستهاي قويش كنارم نبود چي ميشد....دوستش دارم خيليييييييييييي:*

------

توی تاریکی آروم خزیدم توی اتاقش و با ناله صداش کردم...دلم نمیخواست بیدارش کنم اما حالم خیلیییی بد بود...هر دکتری که لازم بود و به عقلم میرسید کرده بودم و افاقه نکرده بود...گفت چی شده مامان جون؟نالیدم:دارم میمیرم...بیدار شد...مهربون و بی گلایه....برام دوا اورد...دواهای خاص خودش...چای و نبات..عرق نعناع و ....نشست و نگران چشم دوخت بهم...هر از گاهی میگفت اخه من چی کار کنم برات مامان خودت دکتری ..کمی بعد بهتر شده بودم ...نمیدونم چی بود توی دکتری مامان که از تمام قرصها موثر تر بود...ازم قول گرفت که باز اگه حالم بد شد بیدارش کنم و با اصرارم رفت که بخوابه....

صبح که بیدار شدم از اینکه ۲ ساعت تونسته بودم بخوابم واقعا تعجب کردم...اومدم و به فرشته مهربونم گفتم دستت شفاست میدونی؟؟؟ خندید ....:)

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اروس

منم دیروز ۷ ساعت و نیم تو ارایشگاه بودم! وااااای دیگه خل شده بودم! تازه کلی کتاب و روزنامه هم داشتم که بخونم و یه ساعتی هم خوابیدم

پيام

سلام.بلا دوره.هميش شاد باشين

دختر ارديبهشتی

الان خوبی گلی جان؟ اتفاقا من هم خيلی به اون ادمای توی ارايشگاه ها فکر می کنم....به اون شلوغی و هياهو وخوشی های کاذب. شايد از ديد اونها کاذب نباشه...شايد هم واقعا کاذب نباشه ولی هيچ وقت نتونستم اونطوری باشم....راستی: مرسی لطف داری....

سارا

:) شقايق دوست داشتنی :)‌ من هم اينقده به مامانم شب هايی که داشتم ميمردم پناه بردم :) اينقده اين حرف رو بهم زده که خوب مامان جون آخه چيکار کنم تو که خودت دکتری ! :) اما بهم يک چيزی داده و يک کاری کرده که خلاصه خوب شدم :)‌ خدا حفظ کنه همه اين مامان ها رو :) ---- خوش به حالتون عيد و چهارشنبه سوری دارين اونجا :)

آرمين

عافيت باشه :)‌ آنفلونزای بعد از طرحه! مايه سلامت باقی عمره :)‌

نگارنده

اين قسمت مامان رو حسابی حس کردم!ياد شبايی افتادم که تا صبح از اضطراب توی تختم غلت می زدم در انتظار طلوع خورشيد و صبحی که هميشه خيلی دير از راه ميرسه!!ديگه مظمئن بودم که اصلا نمی تونم بخوابم و وقتی مامان بيدار ميشد با يه کلام حرف که آروم باش و بلاخره خوابت می بره آروم ميشدم و می خوابیدم!!!چه معجزه ای بود تو همين يه کلام!!

حبه انگور

سلام.من تازه با وبلاگ شما اشنا شدم.انگار همه ما دکترا يک روح هستيم در چند کالبد! منم وقتی ارايشگاه و جاهای مشابه اون ميرم احساس حماقت ميکنم و باورم نميشه که ساير خانوما به يه همچين چيزايی دل خوش کنن و احساس حماقت نکنن!!

Elham D

اين تيکه آخر اينقدر قشنگ بود که يهو دلم برای مامانم تنگ شد. ميدونی بيشتر از عرق نعنا و چيزای ديگه٬ انعکاس محبت مادره که حال آدمو خوب می کنه! برای من هم خیلی ملموسه٬ حتی باصداش زود خوب می شم. ... آرايشگاههای ايرانی اینجا هم شلوغن این روزا! میریم پیش چینی ها شاد باشی.

شقايق

:)