اندر مزايای ديش شکن

بعد از قريب به يک ماه امروز باز کتاب رو گرفتم دستم به هوای خوندن .درس خوندن تو حالت عادی هم سخته فکر کن تو خونه هم تنها باشی اين رئيس محترم مرکز شهری مجاور هم اعصابت رو گذاشته باشه لای منگنه...کلی هم گرم باشه اونقدر که کولر هم خنکت نکنه تازهههههههه يه قدر يه دنيا هم دلتنگ باشی...ولی از همه بدترش همون جناب رئيسه!!!من از صبح تا حالا جم نخوردم از تو خونه که مبادا مريض بياد و من نباشم!دو تا برگه بزرگ هم چسبوندم پشت شيشه درمانگاه که اگه مريضا رفتن اونجا بدونن دنبال من کجا بايد بگردن..چراغ سر در رو هم روشن گذاشتم که بدونن کسی هست!اونوقت ظهر يه مريض از اينجا رفته شهر و جناب رئيس زنگ زده به من که تو کجايی که مريضت مياد اينجا!!واقعا که .بهش گفتم من چی کار بايد بکنم ديگه؟؟؟؟خوبه برم کنار جاده وايسم و يه تابلو هم بگيرم دستم و تکون تکون بدم که" دکتر...دکتر.."..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟معلومه که بالاخره از اين ۹ هزار نفر جمعيت تحت پوشش يه عده مستقيما ميرن مرکز شهری!!!تازه ما که درمانگاه شبانه روزی نيستيم!ما فقط موظفيم بيماران اورژانس رو ببينيم.ديدم اينجوريه زنگ زدم به پذيرشون و گفتم لطف کنين مریض از سمت ما نبينين من خودم هستم مريضها رو بفرستين پيش خودم..آدم نامرديه اين دکتره!حالا اصلا به فرض که من مريضا رو سيرکول کرده م تو جايی که طرف همکارت باشی هی مريض رو تحريک ميکنی که اونا بايد ميديدنت و ما ويزيت دوبله ميگيريم و اين حرفا که چی؟؟؟به قول معروف صد بار بدی کردی و ديدی ثمرش را نيکی چه بدی داشت که يک بار نکردی؟؟؟

سرم داره ميتركه! انقده نور اينجا نوسان داره كه كور شدم مثل اين ميمونه كه زير يه لامپ در حال سوختن نشسته باشي!تمام لامپها الان خاموشه...فقط يه كامپيوتر به برقه ويه كولر اونم روي درجه كندش...مثل احمقا با يه كله در حال انفجار تو تاریكي نشسته م و تنها كاري كه از دستم بر مياد تايپ كردنه...منم كه ماشالا حرف كم نميارمJ...از پريروز بگم كه هر چي روغن مالي كردم كپسول رو هر چي بهش ور رفتم نشد!ميشد وايسم تا گالوني عزيز بياد وبه دادم برسه اما ديگه دير ميشد ..مخصوصا كه بنده بيتوته هستم و حتي حق حموم رفتن رو ندارم كه مبادا يه مريض بياد ومن نفهمم و رئيس محترم مركز شهري مجاور همه سيستم رو خبر كنه كه آهههههههااااااااااااااااااااااي خانم دكتر مريض رو فرستاده شهر!!!...هيچي ديگه مونده بودم كه چيكار كنم كه يهو مغزم جرقه زدJآاخه  چهار شنبه بود و روز ديش شكن J)) و درنتيجه مريضا زود ميومدن كه نوبت بگيرن...فوري روسري رو كشيدم سرم رفتم درمانگاه...خيلي آدم اونجا بود يه لبخند اينجوري :ي تحويلشون دادم و گفتم يكي مياد پيچ كپسول گاز من رو باز كنه؟اولش يكم گيج شدن ولي بعدش كلي به من بيچاره خنديدن و يكيشون اومد باهام....يكم ور رفت باهاش ولي باز نشد و بهم گفت گوشت كوب داري گفتم نع!ولي دمبل دارمJ)))و رفتم يكي از دمبلهام رو براش آوردم واونم يكم دمبل رو زد رو كپسوله ويهو گفت فيسسسسسسس و باز شد ...يوووووووووووووووهوووووووووووووو ميخواستم بپرم ماچش كنم خانمه رو .وقتي داشت ميرفت گفت چطوري تنها زندگي ميكني آخه خيلي سخته...باز يه لبخند تحويلش دادم وگفتم به سختيJ)))

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
laila

salam, migam ha sefarat goft 3 roze dige visa hazere, ma ro nadidihallalemon kon

Elham D

سلام خانومی! عجب رئيس خبيثی دارين. و اما ديدين گفتم چکش ! دفعه بعد که خواستيد بريد پيچ و آچار همراهتون ببريد و ايضا چکش . Take care

علي مقيمي

سلام! جالب بود! پس آخرش کار به آجر و نيروهای قهريه کشيد! خوش و خندون باشين!

نورا

شقایق جان ، خیلی ناراحت کننده هست که واقعا تا این حد شرایط برایت سخت هست امیدوارم هرچه زودتر دوران طرحت تموم شه . ادم های دور برت خیلی عجیبن ها ، ولی خانوم دکتر با اون دکتر کنار جاده خیلی حال کردم و خندیدم خیلی جالب نوشتی .... امیدوارم هر چه زودتر دوران سختیت تموم شه

اروس

:))))‌ خاک بر سرشون با اين شرايط کاری که درست کردن! - راستی ايشاله سال ديگه اين موقع ها بيايم اينجا و قبولی رزيدنتی رو تبريک بگيم! همون رشته ای که می خواااای!