و اشک من تو را بدرود خواهد گفت

 

چشمهای  پر از اشک دوستهام رو ميبينم توی فرودگاه مهرآباد و دستهايی که انگار برای اخرين بار در هم قفل ميشن....

دل دل کردن های خودم رو ميبينم و بقيه هم سن و سالهای تحصيل کرده م رو که تمام تمام لحظه های قشنگ زندگيمون-زندگيشون - توی دو دو تا چهار تای رفتن و موندن ميگذره..

از اين سايت خبری به اون سايت ميرم و همش ميخورم به اين جمله کوفتی اکسس  ايز دينايد و سنگينی دستهای نامرئی رو حس ميکنم که حتی برای  شنيدن خبر هم به جای من تصميم گيری ميکنن

 نگاه قوانين جاری خاک پاکم! ميکنم و ميبينم پر از ناپاکی و بی عداليته...

جی پی ها بيچاره اسير خونه و کتابخونه رو ميبينم که پرن از افسردگی و دغدغه امتحانی به نام رزيدنتی  و دلخوشن به قبولی که در گمانم از گذشتن از هفت خوان رستم سخت تره!... و البته نگفته پيداست که اينطور ديوانه وار درس خوندن توی محيطی بدون تفريح و بدون داشتن انگيزه های دلخواه اينده و با کابوس سهميه هايی که روز به روز افزون ميشن و به چشم همزدنی رتبه ت رو جا به جا ميکنن کلی سکل روحی روانی داره و از شواهد و قرائن پيداست که دراگ ابيوزينگ  هم جزء لاينفکشه!

نگاه ميکنم به  نخبه هايی که سه سوته پذيرش ميگيرن و  از رفتن باز ميمونن چرا ؟چون ايرانين و انرژی هسته ای حق مسلمشونه نه امنيت نه رفاه نه عدالت اجتماعی....

..

نميخوام فکر کنم به همه همه دلزدگيهايی که دارم...فعلا موندنی هستم و هر چی کمتر فکر کنم به اين چيزها موندنم اسونتره و کنار اومدنم بهتر ولی نميدونم چرا هر کار ميکنم نميتونم لعنت نگم به اين مملکت که عجيبببببببببببب شايستگيش رو داره.

/ 5 نظر / 7 بازدید
پيام

سلام.ما دل شکستگانيم.ما اسيران در........به اميد شادی

آدمک

جانا سخن از زبان ما میگویی ولی اگه اون جمله آخرو نمی گفتی حق مطلب ادا نمی شد