دنيای رنگی

یادمه اون موقع که من بچه مدرسه ای بودم استفاده از رنگ گناه بود....یادم میاد حق نداشتیم کیف و کفش و کاپشن رنگی بپوشیم...اول صبح وقتی که به صف میخواستیم بریم سر کلاس مامور انتظامات مدرسه که یکی بود مثل خودمون فقط رام تر و سر به راه تر و یا ناظم کنار در ورودی می ایستادن و سر تا پامون رو ورانداز میکرد که مبادا خدایی نکرده کوله مون صورتی باشه یا کاپشنمون قرمز!!!رنگهای دخترونه و شاد اون روزها معنایی نداشت و توقع داشتنشون میشد قرتی بازی و بدعت گذاری و جدا شدن از محیط ساده!اموزشی! گذشت تا اینکه دانشگاه قبول شدم و دوره شد دوره اصلاحات و حرفها شد حرفهای خاتمی!!!توی روزنامه ها از درصد بالای افسرگی در  دانش آموزان میخوندم و آمار بالای اعتیاد....یواش یواش حرفهایی زده میشد میگفتند که باید محیط مدرسه رو برای بچه ها شاد و دلخواه کرد...میگفتند یویفرمهای کودکان دبستانی باید رنگی باشه و خصوصا از رنگهای روشن که هم کثیفی و تمیزی رو نشون بده و هم شاد باشه  و مناسب روحیه شون....میگفتن و میگفتن و هیچ کس فکر نکرد به نسلی که زیر آوار جنگ و بدبختی هاش همه کودکیش رو با رنگهای سیاه و خاکستری قسمت کرده بود ......و حالا وقتی که به بچه های دبستانی اینجا نگاه میکنم با مانتوهای بنفش و صورتی و مقنعه های سفید فکرمیکنم چه غم اگر چشمی نبود که نسل من و نیازهای ساده نسل من رو نظاره کنه..بگذار لااقل کودکان امروز از دنیای رنگی کودکانه شون میون یه عالمه بی رنگی لذت ببرن...

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
MMJ

به منم سر بزن

مجيد

* اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

پيام

سلام.ما نسل سوخته ايم

:)

ببييييييننننننن کی ميااااااای؟؟؟ الکی نگو دو هفته ديگه! تاريخ درست بده ميخوام برنامه ريزی کنم

ارسلان(ارسلان و خاطراتش)

واقعا ما نسل سوخته هستيم ٬ يه بار بخاطر اينکه آستين کوتاه ژوشيده بودم و رفته بودم مدرسه اوليام رو خواستن و کلی توجيه کردن که اين ها يعنی غرب زدگی به من هم سر بزنی خوشحال خواهم شد

.

من ميگم نسل سوخته ولي آبديده.. پسرا باید آستین بلند میپوشیدن و شلوار لی هم قدغن بود ابتدايي ها روپوش خاكستري دخترا مقتعه و روپوش مشكي يا سورمه اي واقعیتش فضا فضای همون جنگ بود یادته عید یه قلک میدادن که تمام عیدیاتونو بریزید توش بدید به ما قلکاشون شکل تانک بود يا نارنجک نقاشيهاي منم همش بمب و تانك و سنگر بود کلاس پنجم بوديم یه بار وقتی رفتم امتحان بدم دیدم شیشه پنجره همه کلاسها ریخته وسط حیاط سر دوستمم شکسته بود و یکی هم شیشه رفته بود تو پاش. حالا نسليه که وقتی براشون از ممنوعیت رنگ بخاطر جنگ حرف میزنی مسخرت میکنن اما گناه دارن خدا كنه اينا شاد و با نشاط باشن و خدا کنه دوباره اون روزا تکرار نشه من يکی حوصلشو ندارم.

علی مقيمی

ما از شدگانيم!

آدمک

ياد چه روزهايی رو زنده کردی. بايد بدونه عاقبت دو بال پرواز ميکشيم درای اين مدرسه رو رنگی ودلباز ميکشيم

سارا

:) حرف انتخابات همه جا هست :) شقايق درباره پست قبلی ات. شک نکن که بالقوه امکانش هست که اين يک سال رو اونطوری بگذرونی که بعدش دلت براش تنگ بشه و از نتيجه اش خوشحال باشی. من که زياد تو رو نميشناسم اما در همين حدی که ميبينم مطمينم که ميتونی موفق بشی... اونوقت من ميام اين صفحه ها رو ميخونم و دوباره نيشم تا بناگوش باز ميشه :) خوب درس بخون

بدجنس

mmjجان من بهت سر زدم. خيلی گلی. انشااله بی پول بشی تا عشق و عاشقی از سرت بيرون بياد