فلاش بک

فردا يكم شهريوره و روز پزشك...فكر ميكنم به يك شهريور 82..اون روز ؛روز اول استاجري اطفال من توي بيمارستان شهدا بود...اولين روزي كه دكتر جفرودي عزيزم رو ديدم:” دکتر جفرودی به نظرم معقول تر از اون اقا لولويه که تصور ميکردم!با پنبه سر ميبره به نظرم اينجوری خيلی بهتره تا با تحقير و توهين بخوان به راهت بيارن!خب در اين که هيچی بلد نيستيم که شکی نيست خودم هم سر تسليم فرود ميارم اما ترجيح ميدم   به مسخره   بهم بگن تا با تو سر زدن!!!!”اون روز روز جشن فارغ التحصيلي بچه هاي 75 هم بود :” بعضيا رو حضوری خيلی کم ميشناسی اما در عين حال هم خيلی خوب ميشناسيشون..از رو نوشته هاشون!!!!حالا بعد از اين همه وقت من ديگه فقط يک دکتر عاشق نميشناسم...اون دکتری که چون برای وصل اومده بود کلی با يه دختر کوچولويی که از حرفش ترسيده بود حرف زد...اون دکتری که يه نی نی ه وحشت زده از دکتر و امپول رو با ملايمت معاينه کرد و نشونش داد که دکترا غول نيستن..اونی که يه نوار تنبور واسه خودش ميگرفت يکی واسه مريضش..اونی که اونقدر با روی خوش اب شکم! ميکشيد! که مريضش ميخواست فقط اون اين کار رو واسش بکنه!آره خب اينا همه برای من سال پايينی درس بود...يادم ميداد که عاشق باشم و عاشق بمونم...وقتی خيلی خسته بودم و ميومدم ميديدم يکی داره با کلی اميد اين سختی ها رو تحمل ميکنه و يا اون يکی مثل من هر از گاهی خسته ميشه و قاط ميزنه آروم ميشدم...ميديم ميشه با کلی خستگی بازم اميد وار بود..به فرض هم که خسته باشی خستگيت گناه نيست خيلی ها مثل تو هستن...دريچه تازه ای بود به زندگی من که من   رو به سال بالايی هايی که يه موقع غريب بودن پيوند ميداد..به زندگيشون.. به پتانسيل های بالاشون علی رغم اين فشار وحشتناک پزشکی که همه رو تک بعدی ميکنه...به تجربياتشون..به قول خودشون يه جورايی با من از فردا بگو بودن برام!!!سال اول که بودم ورودی ۷۵ برام ابديت بود!فکر ميکردم ديگه اخر دنياست که بری بيمارستان!فکر ميکردم استاجر  شدن يعنی پزشکی تمام !علم بس!اما گذشت...خودم استاجر شدم...باهاشون هم بيمارستانی شدم...کلی چيز ازشون ياد گرفتم و حالا ... راستش دلم يه جوريه!!!همش يه خودم ميگم:خب ديگه هم بيمارستانی نيستن!ديگه تو دانشگاهمون نيستن اما دوست که هستن...اما هميشه سال بالايی که هستن نه؟؟؟؟تازه وبلاگ هم هست و باز هم وبلاگ خونی من رو به دانسته هاشون به زندگيشون به غم ها و شادی هاشون پيوند ميده...نه؟

 جی پی شدنتون مبارک باشه و خسته نباشين از اين بار سنگين ۷ ساله..از اون همه استرس و اون همه کشيک و اون همه امتحان...انشاءاله تخصص قبول شدنتون رو تبريک بگم”<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يك شهريور 83 شده بودم اينترن..اينترن اي ان تي مسيح و روز پزشك حرف وبلاگ آرمين رو تو وبلاگم پيست كردم: “هميشه از بچگيم پزشک برام يه ابهت خاصی داشت، وقتی سرما ميخوردم و دکتر با گوشی که روی قفسه سينه و پشتم ميگذاشت ، چند تا دارو برام مينوشت و خوب ميشدم احساس ميکردم که بايد به پزشک احترام زيادی بگذارم. احساس ميکردم کاری رو ميتونه بکنه که هيچ کس ديگه توی هيچ شغل و مقام و منصب ديگه ای نميتونه بکنه روزگار گذشت و گذشت و گذشت....

بيشتر از يکسال تمام ، شب و روز، از همه چيز گذشتيم، از مهمونی و تفريح و حتی زندگی کردن گذشتيم تا کنکور قبول بشيم و قدم به جايی بگذاريم که قرار بود يا فرض بر اين بود که محترم باشيم، که به نسبت زحمتی که کشيديم و ميکشيم برتر از ديگران باشيم .

هفت سال گذشت. هفت سال... و باز در طول اين هفت سال از خيلی چيزها گذشتيم. مهمونی و تفريح و زندگی کردن ساده ترين چيزهايی بود که ازش گذشتيم و گذشتيم تا محترم باشيم تا برتر از ديگران باشيم تا قدرت انجام کاری رو داشته باشيم که هر مقام و منصب و شغل ديگه ای بالاخره يه روز گذارش به ما ميفته.

معنويت رشته پزشکی، نوعدوستی و افتخار نشوندن لبخند بر لبان انسانی رنجور و دردکشيده ، بهانه ای شد برای ديگران که هر روز بيشتر از روز قبل، پيرامون رشته پزشکی رو به لجن آغشته کنند. با ابهت ترين شغل دوران کودکيم تبديل شد به شغلی از هم گسيخته، مريضهايی که درمان و مرافيت کافی نميبينند، همراهانی که روپوش سفيد گوشی به گوش، تنها سيبل در دسترسشون برای پرتاب تمامی شکايتهای به حق و ناحق از امکانات بيمارستان و .. و.. و ... بود، دانشجويان پزشکی که نه درمان خوب و موفق بيمار برايشان تقديری به همراه داشت و نه کسی بود که دوستانه و از سر آموزش و نه از سر تنبيه و خورد کردن و فرافکنی محض، اشکالات را بازگو نمايد.

هرچه بود هفت سال گذشت. دکترهايی که زمانی کوچک بودند حالا بزرگ شده بودند و موانع هر روز بيشتر از روز قبل بزرگتر و عيان تر ميشد. باز به حکم معنويت و نوعدوستی و ... پزشکان جوان تحصن نميکنند، دست از کار نميکشند، سکوت ميکنند تا هزار و يک دايه عزيزتر از مادر، به وضع سوالات امتحان تخصص، به وضع حقوق پزشکان عمومی، به طرح شکست خورده طرح!‌ ، به هزار و يک امتيازی که بايد جمع بشود تا پزشکی - هويت - بگيرد رسيدگی شود.

اگر قرار است که پزشک احساس کننده تمام و کمال درد همه بيماران باشد، چه کسی حاضر است که بيش از آنکه درد يک پزشک به عنوان يک پزشک را حس کند درد يک پزشک به عنوان يک انسان به عنوان کسی که حق دارد به اندازه حقش طالب باشد را حس کند؟‌

...”

يكم شهريور 84 اما اين من بودم كه قرار بود به بهانه يك شب و يك جشن از دنياي شيرين دانشجويي پرت بشم به دنياي پر مسووليت آدم بزرگي به اسم پزشك...روز يكم شهريور 84 جشن ما بود...جشن من وتمام بچه هاي 77:

ميخوام از مراسم ادای سوگند بگم ....همه ايستاديم پشت سر دکتر صدر و اون ميخوند و ما تکرار ميکرديم...يه حس عجيبی داشت..خيلی خيلی عجيب...واقعا نميتونم توصيفش کنم ..حس خيلی خوبی بود اما يه چيزی بين ترس...شادی...ايمان..مسووليت و حس  دکتر شدگی:)دوستش داشتم زياااااااااااااااد جزو معدود دفعاتی بود توی اين همه سال که ديدم شرافت رشته م باز داره حرف اول رو ميزنه :)بعدم  که همه گفتيم يـــــــــک..دو و ســــــــــــــــــــــــــه و کلاه ها رفت رو هوا هووووووووووووووراااااا انقده کيف داد:)))و حالا از تمام جشن برای من يه سری عکس مونده که تا حالا هزاررررررر بار نگاهشون کردم با يه لوح. يه کيف دستی با آرم وروديمون..يه خودکار خودنويس که روش اسمم حک شده و يه طومار فوق العاده زيبا که سوگندنامه توشه و البته يه دنياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خاطرههمشون رو مثل گنج نگه ميدارم و لحظه ها رو بی کم و کاست توی ذهنم حفظ ميکنم تا روزی روزگاری يادم بياد که :يه زمونی کوچولو بودم..يه زمونی عاشق بودم..يه زمونی پر از اميد بودم در عين حال پر از دلهره..يه زمونی توی دل شادم يه دنيا غم بود که چرا تو ديگه نيستی که فارغ التحصيلی من رو ببينی...يه زمونی يه لباسی پوشيدم گنده و يه کلاهی سر گذاشتم که دقيقه به دقيقه می افتاد ...يه زمونی از خوندن سوگند نامه چشمام پر از اشک شد.....يه زمونی زندگی توی دلم ضرب ميزد ...يه زمونی دوستانی داشتم بهتر از اب روان... و  يه خدايی  در اين نزديکی:)”

و حالا يكم شهريوره 85 ه...من!يكي از بچه هاي مهر 77 تنها توي خونه دو اتاقه كوچولوم توي روستا نشسته م..نه استاجرم و نه انترن...پزشكم..پزشك خانواده!!!..فكر ميكنم به دوستاهاي خوب 75 ايم كه حالا رزيدنت شده ن...فكر ميكنم به دوستهاي خوب 77 ايم كه الان مدتهاست از خيلي هاشون بي خبرم...فكر ميكنم به زندگي..فكر ميكنم به سرنوشت...و فكر ميكنم به اين نوشته هاي ساده كه تمام زندگي و سرنوشت من رو ثبت كرده و البته فكر ميكنم كه يك شهريور 86 من كجام؟؟چه ميكنم؟؟زندگيم توي اون روز چه رنگيه ؟

....

روز همه پزشکهای عزيز مبارک:)

 

 

 

 

/ 10 نظر / 18 بازدید
کاکا

روزت مبارک

سارا

روزت مبارک شقايق جان. از صميم قلب بهت تبريک ميگم.

علي مقيمي

سلام! روزتون مبارک! عيدتون هم! ان شا ا... سال بعداين موقع همون جايی هستين که دوست دارين! رزيدنتی ميخونين يا اگر ميخواين اونور آب در راه رفتن و يا و يا و يا... جاش مهم نيست مهم اينه که دلتون خوش و راضی باشه! ان شا ا...! خوش و خندون باشين!

دختر ارديبهشتی...

اه؛ من دیشب اینجا کامنت گذاشتم. نیست..گفتم روزت خیلی مبارک. یکم شهریور 86 ایشالا داری رزیدنت سال یک میشی؛ در مورد کپسول گاز هم یاد یه خاطره افتادم. که زن سرایدارمون یکی از مریضا رو اجیر کرد کپسولو تا در خونمون ببره. قدر روزهای روستا رو بدون.

بدجنس

تولد تولد تولدت مبارک... بيا شمعها رو ... روز پزشک مبارک! آخ که چقدر همه چيز خوبه. اب رااااگل نننکنيد(لطفا با صدای شهدام ناظری بخوانيد).bye.

رضا

مجددا روزت مبارک:) متن زيبايی بود و البته به خاطر ابراز لطفت هم ممنون !:) ايشالله اوضاع اونجوری که ميخوای بره جلو!:)

آذرخش

شقايق جان ! روز پزشک بر تو هم مبارک و ۱ شهريور ۸۶ ، يه رزيدنتی ! حتمآ حتمآ ! و امسال جشن ما ! و تکرار کلمات پر از مسئوليت بعد از دکتر صدر!

نورا

متنت خيلی قشنگ بود تبريک و ارزو های خوب خوب

الهام/ورودي 77

سلام. عجيب حس نوستالزيك بهم دست دادبا اين متنت ياد......خيلي چيزا افتادم......لعنت به اين زندگي بي رحم