نبض دل عاشقم

*سرماخوردگی هیچ دلیل خوبی برای خراب کردن دو روز مرخصی استحقاقی نیست قبول نداری؟؟

*رفتم به نام پدر..کلییییی آبغوره گرفتم....بازم همون حکایت آشنای همیشگی بود که نمیدونم چرا اصلا تکراری به نظر نمیومد...به خاطر بازی خوب پرویز پرستویی بود یا قوت فیلم و فیلمنامه نمیدونم...اما بعد که تموم شد این تاثیر گذار بودن رو میشد راحت از دیدن کسایی که روی صندلیهاشون نشسته بودن و نگاهشون هنوز به روی پرده بود فهمید..

*آتش بس رو نشده بود ببینم اما توی سینمای خانگی مفت و مجانی نشسته م به دیدنش....خوب بود ولی نه اونقدا که فکرش رو میکردم...نمیدونم چرا همش من رو یاد مستر اند میسیز اسمیت مینداخت...ولی خب همینکه یک ساعت یک ساعت و نیم لبخند بیاد رو لبت و دو تا دونه ادم تمیزو خوشگل ببینی خودش کلیه04.gif

*یاد گرفته که سر سری کنه..اتل متل میکنه...دست میزنه و انگشتهای کپل و کوچولوش رو میشمره...ادای خاله پرگلش رو در میاره و شیرین و کودکانه میگه آب..شلپ شالپ میکنه و تا بهش میگی خوشگلا باید برقصن شروع میکنه نانای کردن....نگاهش میکنم...نگاه این معجزه کوچولو و دست داشتنیم...نگاه این همه تغییریکه روز به روز و لحظه به لحظه میکنه و باور میکنم که داره میشه یک سااااال...یک سال....خیلی زیاده ها..به قدر همه این تغییراتی که هم هم کوچولو کرده تا از یه موجود بند انگشتی و ناتوان تبدیل بشه به یه پسربچه شیطون و پر از تواناییهای کوچولو کوچولو....

*رفتم شهدا...شهدای محبوب...توی کتابخونه دستگاه کپی گذاشتن...چقدررر خوب ...یادم افتاد به اون روز که اون شوارتز هزار کیلویی رو کول گرفته بودم و از این زیراکسی میرفتم اون یکی بلکه یکی واسه م کپی بگیره...:)آشنایی ندیدم توی قسمت خانمهای کتابخونه و قسمت آقایون رو هم از ترس رویت موجود به نام ایکیپ اصلا نگاه نکردم!...دلم خیلییییییییییییییی هوای اون کتابخونه رفتنهای دسته جمعی رو کرده..یادش بخیر چه روزهایی داشتیم:)گفتم کتابخونه یاد کتابخونه اون شهری افتادم که در مجاورت گورگوردره ست...کتابخونه عظیمی داره اونجا ولی خنده داریش اینه که یه روز مال خانمهاست یه روز مال اقایون!اولین بار که رفتم اونجا و این رو شنیدم دو تا شاخ رو سرم در اومد...گفتم کتابخونه به این بزرگی دارین خب چرا همه رو نمیذارین بیان؟؟فوقش قسمت مطالعه خانمها و آقایون رو جدا کنین ..خانمه نگاهی کرد بهم انگار آدم فضایی دیده و گفت این چیزا اینجا جا نیفتاده!آره خوب میدونستم چی میگه...مثل بقیه چیزا...مثل تنها خرید کردن خانمها...مثل کافی نت رفتن خانمها.....و فکر کردم که ما تو شهدا برای داشتن یه صندلی باید میرفتیم سبد میذاشتیم و اینجا سالن به این بزرگی دارن و این همه میز و صندلی و اونوقت اینطوری ازش استفاده میکنن!...چقدرررررررررر دو تا دنیای نزدیک به هم میتونه از هم دور باشه نه؟

*نمیدونم چرا نمیتونم ببخشمت...هرکار میکنم نمیشه...هر کار میکنم....من خدا نیستم که بگم صد بار اگر توبه شکستی بازا .نمیدونستی اینو؟؟

/ 34 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی

سلام داشتم ارشيو ميخوندم از ۱۰ شهريور ۸۱ بود خيلی جالبه وقتی ادم خاطراتشو ثبت ميکنه حالا که بعد از چند سال مياد نگاه ميکنه ميبينه ياد قديما ميفته؟

هادی

کاشکی من هم يه وبلاگ ساخته بودم.همون زمانها که شروع کرده بودم به خوندن منم ميخواستم بنويسم ولی همت نکردم.بيست سال ديگه که ادم بر ميگرده ميبينه چه خبره چقدر مطلب.يه وبلاگ به روز نشده مبينيم هزار جور فکر مياد تو ذهن ادم؟که چی شده؟؟؟/زنده است؟خسته شده؟ زندان افتاده؟مشکلاتش زياد شده؟ازدواج کرده؟ طلاق گرفته؟...................

پريسا

سلام حال شما؟ پس کجايی خانم دکتر؟نگرانت شديم

Elham D

شقايق جان! مرخصيت خيلی طولانی شده! نگرانيم خانوم!

هستی

ااااا...اينجام که بحث شيرين کتابخونه شهداست!!! ديگه واقعا بايد يه سری زد!!

آدمک

ایشاالله که دلیل غیبتون خیره !!

سارا

شقاااااااااااااااااااااايق؟

مجيد

پنجشنبه ۶ مهر ساعت ۸ صبح تا ۱۲ سمينار هپاتيت سی سالن کنفرانس بيمارستان طالقانی با امتياز بازآموزی و ثبت نام رايگان